Friday, June 20, 2008

خدایا من میتوانم در پوست گردویی زندگی کنم و خود را پادشاه جهان در یابم....

نبرد بی برنده

چند روز پیش سهیل می­گفت: یک دختر 4-23 ساله کارگر برای عمل آمده بوده بخش, و نیاز به عمل قلب داشته و اکثر هزینه هاشو کمیته ها داده بودند فقط 30 هزار تومن لازم داشته واسه عمل و نداشته که بده
حالا این رو مقایسه کنید با پنت ­هاوسی که اخیرا تو تهران به قیمت 21 ملیون دلار!!! معامله شده...
فکر میکنید ما باید وسط این دو عدد وایستیم و بزنیم پشت دستمون و بگیم وای وای عجب مملکتی درست کردنا؟

ما همگی متهمیم . . . .

Wednesday, June 18, 2008

something is beyond of this eye


here is an eye, made from stone

Tuesday, June 17, 2008

Farewell Heartbeater...

how hard this could be....

"We are sorry to see you go!
Are you sure you want to terminate your Yahoo! Account?
If so, please confirm your identity with your password."

Saturday, June 14, 2008

Thursday, June 5, 2008

Tuesday, May 27, 2008

problem

-can you believe this? can you believe this is the end of life?
-I can believe most anything, my problem is that i just don't care

Saturday, May 10, 2008

من و سهراب

از مرز خوابم گذشتم

سایه ی تاریک یک نیلوفر

روی همه ی این ویرانه فرو افتاده بود.

کدامین باد، بی پروا

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

در پس درهای شیشه ای رویاها،

در مرداب بی ته آینه ها،

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم

یک نیلوفر روئیده بود.

گوئی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم.

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقه ی نیلوفر بر گرد همه ی ستون ها می پیچد.

کدامین باد، بی پروا

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

نیلوفر رووئید،

سایه اش از ته خواب شفافم سر کشید.

من به رویا بودم،

سیلاب بیداری رسید.

چشمانم را در ویرانه ی خوابم گشودم:

نیلوفر به همه ی زندگی ام پیچیده بود.

در رگهایش، من بودم که می دویدم.

هستی اش در من ریشه داشت،

همه ی من بود.

کدامین باد، بی پروا

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

سهراب سپهری